سلام خوبین دلم واستون خیلی تنگ شده بود چه خبر چی کار می کنین؟وای از درس ومدرسه نپرسین که بد بود اصلا از خودم راضی نبودم حالا بی خیال خودتون چه طورین
زود باشین نظر بدین که دلم واستون خیلی تنگ شده ....



ساعت: 0:21
تاریخ: دوشنبه دهم تیر 1387

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت:
"خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم
اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه.
دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:
"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.
این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند."
خداوند بال های فرشته را
بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:
"بال هایت را به امانت نگاه می دارم
اما بترس كه زمین اسیرت نكند...
زیرا خاك زمینم دامنگیر است..."
فرشته گفت
"باز می گردم...حتما باز می گردم.
این قولی است كه
فرشته ای به خداوند می دهد."
فرشته به زمین آمد و
از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد.
او هركه را كه می دید...به یاد می اورد.
زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این
فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟
روزها گذشت...و
با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه
فرشته دیگر
چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد...
نه بالش را نه قولش را...
فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز
ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک
نـویـسـنـده
آ ر شـیـو
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندهای روزانه
مرگ ارزو
زیبا ترین قالب های
وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
* طراح قالب*
سلام خوبین دلم واستون خیلی تنگ شده بود چه خبر چی کار می کنین؟وای از درس ومدرسه نپرسین که بد بود اصلا از خودم راضی نبودم حالا بی خیال خودتون چه طورین
زود باشین نظر بدین که دلم واستون خیلی تنگ شده ....



در کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن را صرف کن :رفتم ...... رفتی ....... رفت ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند خوب ادامه بده و من می گویم :رفت ...... رفت ..... رفت رفت و دلم را شکست همیشه برای گلی خاک گلدان باش که اگر به آسمان رسید یادش نره که ریشه اش کجاست 


آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخـی کاغـذی ماسـت بـخـنـد آدمک خل نشی و گریه کنی کل دنیـا سراب اسـت بخنــد آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ! بخند
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد
که در اقیانوسی مسکن دارد آرام آرام
من پری کوچک غمگینی را می شناسم
و دلش را در نی لبک چوبین می نوازد
پری کوچک غمگینی که هر شب از بوسه ای می میرد،
و صبحد م باز از بوسه ای متولد می شود.
سلام زود باش زود باش دیگه من عیدی می خوام خیلی خسیسی
ولی عیب نداره عیدت مبارک
اینم سفره هفت سینمون امیدوارم سالی خوب همراه با معرفت(قابل توجه بعضیا)داشته باشین
Shakspear mige: ya be andazeye arezohatoon talash konin ya be andazeye talashetoon arezoo konin… Tarjome lori: age nemitooni goh bokhori… goh mikhori …. Goh bokhori
مردها 3 تا آرزو دارند 1.اونقدر كه مادرشون ميگه، خوش تيپ باشن 2.اونقدر كه بچه شون ميگه، پولدار باشن 3.اونقدر كه زنشون شك داره ، زن داشته باشن
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
تولد تولد تولدت مبارک
پگاه جان عزیزم تولدت مبارک
در۱۷اسفند۱۳۶۹یکی از زیباترین گل ها شکوفا شد


عزیزم تولدت مبارک



دوستت دارم
همه اینا تقدیم تو
تولدت مبارک عزیزم
دوستان عزیز از وبلاگ تاوان عشق هم دیدن کنید و نظر بدین مال خودم
نرگس جونم عزیزم تولدت مبارک
امیدوارم همیشه شاد باشی وبخندی وبه عقشت(بابایی)برسی گلم دوست دارم یه عالمه
اینم کیک و کادوت گلم
چنین گفت زرتشت:عاشق عشق باش ..دوست داشتن را دوست بدار ...از تنفر متنفر باش ...به مهربانی مهر بورز....واز جدایی جدا باش
براي عبادت نفس خود را بفريب و با او ملايمت کن ، با زور وادار به عبادتش نکن و در زمان فراغت و نشاطش او را به عبادت گير ، مگر در واجباتي که بايد آنها را در وقتشان به جاي آوري . نهج البلاغه حکمت 69
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم
اگر شبي از شبهاي زمستاني، مسافري به اميد گرماي نگاهت به تو پناه آورد تنهايش نگذار. شايد در گرمترين روزهاي تابستان به خنکي لبخندش محتاج شوي
خنده بر لب ميزنم تا کس نداند رازه من/ ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود چه خيالي چه خيالي مي دانم پرده ام بي جان است... خوب ميدانم حوض نقاشي من بي ماهي ست من نمي دانم که چرا ميگويند اسب حيوان نجيبي ست، کبوتر زيباست؟ و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟ گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟ چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد...!!
گفتمش با تو چه مي باید كرد عکس رخساره ي ماهش را داد گفتمش همدم شبهايم كو؟؟؟؟؟ تاري از زلف سیاهش را داد وقت رفتن همه را مي بوسید به من ازدور نگاهش را داد یادگاری به همه داد و به من انتظا ر سر راهش را داد یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم آري آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم كه همين دوست داشتن زیباست ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده ی عشق تو از آن من است آن روز که لحظه ی وداع من و توست آن شوم ترین لحظه ی پایان من است... شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم... نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم دل من دیر زمانی ست که می پندارد دوستی نیز گلی ست... مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد...
![]()
![]()
![]()
![]()



به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش
غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش
گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو
که شدم پابند و بنده ی دل سودایی خویش
به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم
همه دم نالم و سوزم ز پریشانی خویش
من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب
غزل چشم و تو ، عشق تو قصه نادانی خویش
بـاهـات نبـودم برات که بودم اگه چشمات نبودم نگات که بودم هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی اگه حرفات نبودم صدات که بودم اگه پـاهـات نبودم يه راه که بودم اگه گريه نبودم يه آه که بودم تو خودت مثـل روز آفتابی هستی اگه خورشيد نبودم يه ماه که بودم می تونستی واسه من يه چاره باشی توی آسـمـون من تو تک ستاره باشی
دیدی آخرش من و گذشت و رفت ؟ از زمین قلبم و برنداشت و رفت ؟ دیدی آخرش من و دیونه کرد ؟ واسه رفتن همین و بهونه کرد ؟ دیدی اون وعده هایی که رنگی بود ؟ تمومش برای قشنگی بود ؟ دیدی اونی که دلم و بهش دادم ؟ رفت و از چشمای نازش افتادم ؟ دیدی اونی که می گفت مال منه ؟ دم آخر نیومد سربزنه ؟ دیدی خط زد اسمم و از دفترش ؟ رفت و اسفند نزدم دور سرش؟ دیدی اون نخواست برم بدرقه اش ؟ دیدی باختم توی مسابقه اش ؟ دیدی مهربونی هارو زد کنار ؟ رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار؟ دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت ؟ گفت شاید ببینمت توی بهشت ؟ دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر؟ گفت بذار بمونه چشم اون به در ؟ دیدی افتاد اسم من سر زبون؟ همشون گفتن به اون نامهربون ؟ دیدی که دعاها مستجاب نشد؟ آخرم دلش برام کباب نشد ؟ دیدی لااقل نزد به پنجره ؟ که بهم خبر بده می خواد بره؟ دیدی رفت بدون هیچ سرو صدا ؟ ولی من سپردمش دست خدا ؟ دیدی بی خداحافظی روونه شد ؟ دل من وقتی شنید دیونه شد؟ دیدی آخرش من و تنها گذاشت ؟ تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت ؟ یعنی رفت اونجا آشیونه کنه؟ یا می خواست منو امتحان کنه؟ دیدی حتی اون نگفت میره کجا؟ چه بده رسمای روزگار ما دیدی خواستمش ولی من و نخواست ؟ اینم از بازیهای دنیای ماست حالا چند روزی که بدون اون چشم من خیره شده به آسمون امون از عاشقیهای چند روزه که فقط یکی تو عشقش می سوزه چه کنم خدا پشیمونش کنه ؟ یا که مثل من پریشونش کنه ؟ دیگه نمی یاد به شهر ما بهتره بسپرمش دست خدا آره آره بهتره بسپرمش دست خدا
اي وجودت عشق را معناي حسين عالمي يك قطره. تو دريا حسين فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي مسلمانان جهان تسليت مي گوییم

که از حادثه عشق ، تر است... پیش از چشمان تو هیچ تاریخی نبود...
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ کینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
زخواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
تورا می خواهم ای جانانه ی من
تورا می خواهم ای آغوش جان بخش
تورا ای عاشق دیوانه ی من
هوس در دید گانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بسترنرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان ومدهوش
خداوندا چه می داند چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا ان را خود انتخاب کنم
اما انچنان که دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم اموخت
الاهي سقف ارزوت خراب بشه روي سرت بياي ببيني که همه حلقه زدن دورو برش
الاهي که روزه وصال طوفان شه از سمت شمال هچي از اون روز نمونه بجز گلهاي پرپرش
قسم مي خوردي با مني قسم ميخوردي به خدا خدا الاهي بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهله نفرين نبودم چه برسه که تو باشي بيادالاهي خبرت بياد الاهي خبرش
عمرت الاهي کم نشه اما پر از غصه باشه زجرهايي که به من دادي بکشي تا اخرش
الاهي که يه روزه خوش از تو گلوت پايين نره رسواي عالمت کنن اون چشمهای دربه درت
مي خوام بدونم قدره من عاشقته دوست داره اين که رها کردي منو مي ارزه به درد سرش
هرچي بدي کردي به من الاهي اون با تو کنه ببيني ديگري به جات رفته شده هم سفرش
سلام امروزروزعرفه اس روزبخشیده شدن. روز براورده شدن ارزوها هرکسی هرارزویی یا دعایی داره تو نظرات بنویسه منم تو وبلاگ می نویسم تا برای براورده شدن ارزوهای همدیگه دعا کنیم.التماس دعا
سلام خوبین خوب به من چه من اسم وبلاگم و عوض کردم از دلشکسته شد شب ارزوها ولی هنوزم دلشکسته ام.
حالگیری زنگ کامپیوتر بودودبیرمون می خواست امتحان بگیره ما بچه هاهم اعتماد بنفس که کامپیوتر خوندن نداره همه 20 اقا دبیرمون امد سر کلاس برگه هارو پخش کرد نامرد بی انصاف 4نوع سوال دراورده بود سوال هیچ کدوممون مثل هم نبود کتابامونم که ازمون گرفته بود ما موندیم و برگه سفید ولی خدایی خیلی ضایع است امتحان کامپیوترو برگه سفید بدی ما هم شروع کردیم چرت و پرت پرکردن البته ازهمم کمک می گرفتیم یه لحظه سر امتحان به خودم امدم دیدم بلند بلند دارم سوالارو می خونم فرشته برگه منو جواب میداد من مال فرشته رو نرگس مال پگاه و پگاه مال نرگس خلاصه کلاس روسرمون بود یه دفعه گفت برگه ها بالا من اصلا حواسم نبود داره منو نگاه می کنه از پگاه پرسیدم جواب این چی می شه که همه ی بچه ها زدن زیر خنده منم به روی خودم نیوردم ادامه دادم وقتی برگه هارو جمع کرد چند لحظه بچه ها داشتند حرف می زدن که نگین یه چیزی به فرشته گفت منم چندشم شد گفتم ای کثافتا بعد خانم ترابی عزیز شروع کرد به درس دادن که یکدفعه سعیده گیر داد خانم برگه هارو صحیح کنید تربچه جون (همون خانم ترابی و می گم) گفت الان نه سعیده با لحن بدی گفت پس کی میخوای تصحیح کنی تربچه ام از کوره دررفت گفت میدونم باهات چی کار کنم 2نمره ازت کم میکنم دیگه ردیف شما شورشو در اورده سر دستتونم شیما خدایی من همین جوری موندم چی بگم بعد برگه هامونو برداشت علامت زد اقا حالا منو فرشته و نرگس و پگاه خندمون گرفته خداخیر بده اشکای سعیده رو اخه قرار بود نمره ی حسابانمونم کم کنه کلاس که تموم شد مثلا ما رفتیم برای عذر خواهی که نذاشت حرف بزنیم مارو بست به توپ منم گفتم یعنی فقط مایم سر کلاس اذیت میکنیم اونم گفت اره حداقل بقیه فحش نمیدن تازه فهمیدم به خاطرچی ناراحته منم گفتم اونکه فحش نبود (تودلم گفتم خوبه نگفتم........)حالا این تموم شد فرداش که پنج شنبه ام بود ما جبر داشتیم جبرمونم باتربچه جونه زنگ تفریح من ونرگسو پگاه خوراکی خریدیم داشتیم راه می رفتیم که پگاه گفت سرکار استوار(معاون مدرسمون)ما هم که مورد داشتیم دوییدیم حالا نرگس یه دستمو گرفته پگاهم اون یکی دستمو به لطف زمین مدرسمون که خیلی صاف من پام گیرکردافتادمچشمامو باز کردم دیدم سرکار استواربالا سرم وپگاه و نرگس دارن بلندم می کنن زانوی شلوارم پاره شده بود دوتازانوهام زخمی بود دستمم که نگو همونجوری رفتم سرکلاس تربچه یه نگاه بهم کرد خدایی فهمیدم دلش خنک شد نرگس گفت خانم باهاش بریم پاشو با بتادین بشوره گفت تو نه (داشت تلافی میکرد)راحله باهام امدرفتیم دفتردرنا(منظورم برنا مدیرمون)با سرکاراستوارداشت حرف میزد تا منو دید گفت وای خدای من واسش اب قند بیارین چی شده دخترم گلم (توهم بود به روی خودشون نیوردن)منو راحله ام رفتیم ابدار خونه وراحله پامو شست والبته ابدارخونه ام پر بتادین کردیم ورفتیم سر کلاس وتربچه مشغول حل کردن مسئله ها بود.خوب دیگه بستونه .من رفتم بای.
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟
ياد گرفته ام که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم
سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري...خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن جز اونيکه فکر مي کني به خاطرش زنده اي...خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني بعد بفهمي که دوست نداره
يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا
چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم
از ماجرای عشقت رو سفید بیرون آمدند موهایم......
با اجازه تو!
جای خالی ات را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کرده ام.
بدون تو اینجا قلبم ته مانده آرزوهایش را بدرقه می کند،
و نا امیدانه نفسهای گرمت را به روی
کاغذ مقابلش حک می کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب می کند.
از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
باید وضو بگیرم؛
از بس اذان چشمهای تو را نشنیده ام
تمام نمازهای نگاهم
قضا شده است
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله