تبليغاتX
شب ارزوها

شب ارزوها







تـوضـیـحـات

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت:
"خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم
اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه.
دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:
"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.
این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند."
خداوند بال های فرشته را
بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:
"بال هایت را به امانت نگاه می دارم
اما بترس كه زمین اسیرت نكند...
زیرا خاك زمینم دامنگیر است..."
فرشته گفت
"باز می گردم...حتما باز می گردم.
این قولی است كه
فرشته ای به خداوند می دهد."
فرشته به زمین آمد و
از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد.
او هركه را كه می دید...به یاد می اورد.
زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این
فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟
روزها گذشت...و
با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه
فرشته دیگر
چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد...
نه بالش را نه قولش را...
فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز


ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک


نـویـسـنـده


آ ر شـیـو
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندهای روزانه

لیلای بی مجنون
مرگ ارزو
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


لـیـنـکهـا
عشق محبت دوستی
با من هر چه کرد آن آشنا کرد
زندگی زیباست اگر سرنوشت باتو باشد.
با من بمان ای ماندنی!
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
قلبهای عاشق
تاوان عشق(ارش وشیما)
دل تنگ
باران
فردای روشن
دختران اتش
محبوبه ی شب
lyrics
اخرین خاطره
عکس های زیبا wallpapers
روانی ها
بچه های0281
هرچه دلتنگت می خواد بنویس
قالب . هک . نرم افزار . موزیک و کد جاوا
ما را به حال خود وا گذارید
فناوری روز_data20
قلب های عاشق
پسرشیطان
پشت کوهی
عشق
حرف های نگفته
شب چراغ
علیرضا
آلاچیق عشق
ابجی فری
احساس غریب
دل شکسته(نگار جون)
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TakTemp.com


* كدهاي جاوا*


سلام خوبین دلم واستون خیلی تنگ شده بود چه خبر چی کار می کنین؟وای از درس ومدرسه نپرسین که بد بود اصلا از خودم راضی نبودم حالا بی خیال خودتون چه طورین

زود باشین نظر بدین که دلم واستون خیلی تنگ شده ....

 


نویسنده: شیما
ساعت: 0:21
تاریخ:
دوشنبه دهم تیر 1387


در کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن را صرف کن :رفتم ...... رفتی ....... رفت

 

ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند خوب

 

ادامه بده و من می گویم :رفت ...... رفت ..... رفت رفت و دلم را شکست

 

 

 

همیشه برای گلی خاک گلدان باش که اگر به آسمان رسید یادش نره که

 

ریشه اش کجاست


نویسنده: شیما
ساعت: 12:38
تاریخ:
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387


آدمک آخر دنیاست بخند

       آدمک مرگ همین جاست بخند

              دست خطی که تو را عاشق کرد

                      شوخـی کاغـذی ماسـت بـخـنـد

                                 آدمک خل نشی و گریه کنی

                                        کل دنیـا سراب اسـت بخنــد

                                                آن خدایی که بزرگش خواندی

                                                        به خدا مثل تو تنهاست ! بخند


نویسنده: شیما
ساعت: 12:4
تاریخ:
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387


 

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد


نویسنده: شیما
ساعت: 0:3
تاریخ:
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387


 

زندگی بی تو محال است تو باید باشی...


من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد


و دلش را در نی لبک چوبین می نوازد

آرام آرام
 
پری کوچک غمگینی که هر شب از بوسه ای می میرد،


و صبحد م باز از بوسه ای متولد می شود.

 



نویسنده: شیما
ساعت: 14:58
تاریخ:
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387


سلام زود باش زود باش دیگه من عیدی می خوام خیلی خسیسی

ولی عیب نداره عیدت مبارک

اینم سفره هفت سینمون امیدوارم سالی خوب همراه با معرفت(قابل توجه بعضیا)داشته باشین 

  اینم موشامون
 

نویسنده: شیما
ساعت: 3:5
تاریخ:
پنجشنبه یکم فروردین 1387


 Shakspear mige: ya be andazeye arezohatoon talash konin ya be andazeye talashetoon arezoo konin… Tarjome lori: age nemitooni goh bokhori… goh mikhori …. Goh bokhori

 

مردها 3 تا آرزو دارند 1.اونقدر كه مادرشون ميگه، خوش تيپ باشن 2.اونقدر كه بچه شون ميگه، پولدار باشن 3.اونقدر كه زنشون شك داره ، زن داشته باشن

 

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

 

 


نویسنده: شیما
ساعت: 16:17
تاریخ:
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386


تولد تولد تولدت مبارک

پگاه جان عزیزم تولدت مبارک

در۱۷اسفند۱۳۶۹یکی از زیباترین گل ها شکوفا شد

 

عزیزم تولدت مبارک

        دوستت دارم      همه اینا تقدیم تو

تولدت مبارک عزیزم

 


نویسنده: شیما
ساعت: 2:1
تاریخ:
جمعه هفدهم اسفند 1386


دوستان عزیز از وبلاگ تاوان عشق هم دیدن کنید و نظر بدین مال خودم


نویسنده: شیما
ساعت: 20:29
تاریخ:
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386


نرگس جونم عزیزم تولدت مبارک

امیدوارم همیشه شاد باشی وبخندی وبه عقشت(بابایی)برسی گلم دوست دارم یه عالمه

                اینم کیک و کادوت گلم


نویسنده: شیما
ساعت: 12:30
تاریخ:
شنبه یازدهم اسفند 1386


چنین گفت زرتشت:عاشق عشق باش ..دوست داشتن را دوست بدار ...از تنفر متنفر باش ...به مهربانی مهر بورز....واز جدایی جدا باش

 

براي عبادت نفس خود را بفريب و با او ملايمت کن ، با زور وادار به عبادتش نکن و در زمان فراغت و نشاطش او را به عبادت گير ، مگر در واجباتي که بايد آنها را در وقتشان به جاي آوري . نهج البلاغه حکمت 69

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم

 

اگر شبي از شبهاي زمستاني، مسافري به اميد گرماي نگاهت به تو پناه آورد تنهايش نگذار. شايد در گرمترين روزهاي تابستان به خنکي لبخندش محتاج شوي

خنده بر لب ميزنم تا کس نداند رازه من/ ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

 

 


نویسنده: شیما
ساعت: 11:16
تاریخ:
شنبه یازدهم اسفند 1386


گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ

 

مي فروشم به شما

 

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست

 

دل تنهاييتان تازه شود

 

چه خيالي چه خيالي

 

 مي دانم

 

پرده ام بي جان است...

 

خوب ميدانم حوض نقاشي من بي ماهي ست

 

من نمي دانم

 

که چرا ميگويند

 

اسب حيوان نجيبي ست، کبوتر زيباست؟

 

و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟

 

گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟

 

چشم ها را بايد شست

 

جور ديگر بايد ديد...!!


نویسنده: شیما
ساعت: 13:9
تاریخ:
دوشنبه هشتم بهمن 1386


 

گفتمش با تو چه مي باید كرد              عکس رخساره ي ماهش را داد

 

گفتمش همدم شبهايم كو؟؟؟؟؟              تاري از زلف سیاهش را داد

 

وقت رفتن همه را مي بوسید              به من ازدور نگاهش را داد

 

یادگاری به همه داد و به من               انتظا ر سر راهش را داد

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم

 

 

                          

  آري آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پایان راه نا پیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

 

كه همين دوست داشتن زیباست

 

 

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است

 

آتشکده ی عشق تو از آن من است

 

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

 

آن شوم ترین لحظه ی پایان من است...

شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو

 

 بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به

 

 دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز

 

 سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر

 

 است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه

 

 مي کنم و منتظرت هستم...

 

 

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي

 

بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟

 

ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي

 

 بينمت عاشق خودت هستم

 

 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد

 

دوستی نیز گلی ست... مثل نیلوفر و ناز

 

ساقه ترد ظریفی دارد

 

بی گمان سنگ دل است

 

آن که روا می دارد

 

جان این ساقه نازک را

 

دانسته بیازارد...


نویسنده: شیما
ساعت: 13:3
تاریخ:
دوشنبه هشتم بهمن 1386


به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش


غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش



گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو



که شدم پابند و بنده ی دل سودایی خویش



به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم



همه دم نالم و سوزم ز پریشانی خویش



من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب



غزل چشم و تو ، عشق تو قصه نادانی خویش


نویسنده: شیما
ساعت: 12:4
تاریخ:
شنبه ششم بهمن 1386


 

بـاهـات نبـودم

برات که بودم

اگه چشمات نبودم

نگات که بودم

هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی

اگه حرفات نبودم

صدات که بودم

اگه پـاهـات نبودم

يه راه که بودم

اگه گريه نبودم

يه آه که بودم

تو خودت مثـل روز آفتابی هستی

اگه خورشيد نبودم

يه ماه که بودم

می تونستی واسه من يه چاره باشی

توی آسـمـون من تو تک ستاره باشی


نویسنده: شیما
ساعت: 12:0
تاریخ:
شنبه ششم بهمن 1386


دیدی آخرش من و گذشت و رفت ؟

از زمین قلبم و برنداشت و رفت ؟

دیدی آخرش من و دیونه کرد ؟

واسه رفتن همین و بهونه کرد ؟

دیدی اون وعده هایی که رنگی بود ؟

تمومش برای قشنگی بود ؟

دیدی اونی که دلم و بهش دادم ؟

رفت و از چشمای نازش افتادم ؟

دیدی اونی که می گفت مال منه ؟

دم  آخر نیومد سربزنه ؟

دیدی خط زد اسمم و از دفترش ؟

رفت و اسفند نزدم دور سرش؟

دیدی اون نخواست برم بدرقه اش ؟

دیدی باختم توی مسابقه اش ؟

دیدی مهربونی هارو زد کنار ؟

رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار؟

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت ؟

گفت شاید ببینمت توی بهشت ؟

دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر؟

گفت بذار بمونه چشم اون به در ؟

دیدی افتاد اسم من سر زبون؟

همشون گفتن به اون نامهربون ؟

دیدی که دعاها مستجاب نشد؟

آخرم دلش برام کباب نشد ؟

دیدی لااقل نزد به پنجره ؟

که بهم خبر بده می خواد بره؟

دیدی رفت بدون هیچ سرو صدا ؟

ولی من سپردمش دست خدا ؟

دیدی بی خداحافظی روونه شد ؟

دل من وقتی شنید دیونه شد؟

دیدی آخرش من و تنها گذاشت ؟

تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت ؟

یعنی رفت اونجا آشیونه کنه؟

یا می خواست منو امتحان کنه؟

دیدی حتی اون نگفت میره کجا؟

چه بده رسمای روزگار ما

دیدی خواستمش ولی من و نخواست ؟

اینم از بازیهای دنیای ماست

حالا چند روزی که  بدون اون

چشم من خیره شده به آسمون

امون از عاشقیهای چند روزه

که فقط یکی تو عشقش می سوزه

چه کنم خدا پشیمونش کنه ؟

یا که مثل من پریشونش کنه ؟

دیگه نمی یاد به شهر ما

بهتره بسپرمش دست خدا

آره  آره بهتره بسپرمش دست خدا


نویسنده: شیما
ساعت: 11:55
تاریخ:
شنبه ششم بهمن 1386


www.bia2net.ir

اي وجودت عشق را معناي حسين

 عالمي يك قطره. تو دريا حسين

 فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي مسلمانان جهان تسليت مي گوییم

 


نویسنده: شیما
ساعت: 22:22
تاریخ:
جمعه بیست و یکم دی 1386


بهترین چیز رسیدن به نگاهیست

 

 که از حادثه عشق ، تر است...

 

 

 

پیش از چشمان تو هیچ تاریخی نبود...

 


نویسنده: شیما
ساعت: 15:31
تاریخ:
دوشنبه هفدهم دی 1386


گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ کینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
زخواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
تورا می خواهم ای جانانه ی من
تورا می خواهم ای آغوش جان بخش
تورا ای عاشق دیوانه ی من
هوس در دید گانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بسترنرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان ومدهوش
خداوندا چه می داند چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش


نویسنده: شیما
ساعت: 15:26
تاریخ:
دوشنبه هفدهم دی 1386


خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
ومردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا ان را خود انتخاب کنم
اما انچنان که دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم اموخت


نویسنده: شیما
ساعت: 15:19
تاریخ:
دوشنبه هفدهم دی 1386


الاهي سقف ارزوت خراب بشه روي سرت                   بياي ببيني که همه حلقه زدن دورو برش
الاهي که روزه وصال طوفان شه از سمت شمال            هچي از اون روز نمونه بجز گلهاي پرپرش
قسم مي خوردي با مني قسم ميخوردي به خدا           خدا الاهي بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهله نفرين نبودم چه برسه که تو باشي                  بيادالاهي خبرت بياد الاهي خبرش
عمرت الاهي کم نشه اما پر از غصه باشه                    زجرهايي که به من دادي بکشي تا اخرش
الاهي که يه روزه خوش از تو گلوت پايين نره                   رسواي عالمت کنن اون چشمهای دربه درت
مي خوام بدونم قدره من عاشقته دوست داره              اين که رها کردي منو مي ارزه به درد سرش
هرچي بدي کردي به من الاهي اون با تو کنه                ببيني ديگري به جات رفته شده هم سفرش


نویسنده: شیما
ساعت: 15:12
تاریخ:
دوشنبه هفدهم دی 1386


سلام امروزروزعرفه اس روزبخشیده شدن. روز براورده شدن ارزوها هرکسی هرارزویی یا دعایی داره تو نظرات بنویسه منم تو وبلاگ می نویسم تا برای براورده شدن ارزوهای همدیگه  دعا کنیم.التماس دعا


نویسنده: شیما
ساعت: 19:42
تاریخ:
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386


سلام خوبین خوب به من چه من اسم وبلاگم و عوض کردم از دلشکسته شد شب ارزوها ولی هنوزم دلشکسته ام.


نویسنده: شیما
ساعت: 19:6
تاریخ:
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386


 حالگیری

زنگ کامپیوتر بودودبیرمون می خواست امتحان بگیره ما بچه هاهم اعتماد بنفس که کامپیوتر خوندن نداره  همه 20 اقا دبیرمون امد سر کلاس برگه هارو پخش کرد نامرد بی انصاف 4نوع سوال دراورده بود سوال هیچ کدوممون مثل هم نبود کتابامونم که ازمون گرفته بود ما موندیم و برگه سفید ولی خدایی خیلی ضایع است امتحان کامپیوترو برگه سفید بدی ما هم شروع کردیم چرت و پرت پرکردن البته ازهمم کمک می گرفتیم یه لحظه سر امتحان به خودم امدم دیدم بلند بلند دارم سوالارو می خونم فرشته برگه منو جواب میداد من مال فرشته رو نرگس مال پگاه و پگاه مال نرگس خلاصه کلاس روسرمون بود یه دفعه گفت برگه ها بالا من اصلا حواسم نبود داره منو نگاه می کنه از پگاه پرسیدم جواب این چی می شه که همه ی بچه ها زدن زیر خنده منم به روی خودم نیوردم ادامه دادم وقتی برگه هارو جمع کرد چند لحظه بچه ها داشتند حرف می زدن که نگین یه چیزی به فرشته گفت منم چندشم شد گفتم ای کثافتا بعد خانم ترابی عزیز شروع کرد به درس دادن که یکدفعه سعیده گیر داد خانم برگه هارو صحیح کنید تربچه جون (همون خانم ترابی و می گم) گفت الان نه سعیده با لحن بدی گفت پس کی میخوای تصحیح کنی تربچه ام از کوره دررفت گفت میدونم باهات چی کار کنم 2نمره ازت کم میکنم دیگه ردیف شما شورشو در اورده سر دستتونم شیما خدایی من همین جوری موندم

چی بگم بعد برگه هامونو برداشت علامت زد اقا حالا منو فرشته و نرگس و پگاه خندمون گرفته خداخیر بده اشکای سعیده رو اخه قرار بود نمره ی حسابانمونم کم کنه کلاس که تموم شد مثلا ما رفتیم برای عذر خواهی که نذاشت حرف بزنیم مارو بست به توپ منم گفتم یعنی فقط مایم سر کلاس اذیت میکنیم اونم گفت اره حداقل بقیه فحش نمیدن تازه فهمیدم به خاطرچی ناراحته منم گفتم اونکه فحش نبود (تودلم گفتم خوبه نگفتم........)حالا این تموم شد فرداش که پنج شنبه ام بود ما جبر داشتیم جبرمونم باتربچه جونه زنگ تفریح من ونرگسو پگاه خوراکی خریدیم داشتیم راه می رفتیم که پگاه گفت سرکار استوار(معاون مدرسمون)ما هم که مورد داشتیم دوییدیم حالا نرگس یه دستمو گرفته پگاهم اون یکی دستمو به لطف زمین مدرسمون که خیلی صاف من پام گیرکردافتادمچشمامو باز کردم دیدم سرکار استواربالا سرم وپگاه و نرگس دارن بلندم می کنن زانوی شلوارم پاره شده بود دوتازانوهام زخمی بود دستمم که نگو همونجوری رفتم سرکلاس تربچه یه نگاه بهم کرد خدایی فهمیدم دلش خنک شد نرگس گفت خانم باهاش بریم پاشو با بتادین بشوره گفت تو نه (داشت تلافی میکرد)راحله باهام امدرفتیم دفتردرنا(منظورم برنا مدیرمون)با سرکاراستوارداشت حرف میزد تا منو دید گفت وای خدای من واسش اب قند بیارین چی شده دخترم گلم (توهم بود به روی خودشون نیوردن)منو راحله ام رفتیم ابدار خونه وراحله پامو شست والبته ابدارخونه ام پر بتادین کردیم ورفتیم سر کلاس وتربچه مشغول حل کردن مسئله ها بود.خوب دیگه بستونه .من رفتم بای.


نویسنده: شیما
ساعت: 17:48
تاریخ:
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386


خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟


نویسنده: شیما
ساعت: 20:31
تاریخ:
جمعه بیست و سوم آذر 1386


ياد گرفته ام که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم


نویسنده: شیما
ساعت: 20:27
تاریخ:
جمعه بیست و سوم آذر 1386


سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن ‏بگيري...خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن جز اونيکه فکر مي کني به خاطرش زنده اي...خيلي سخته که غرورت رو ‏به خاطر يه نفر بشکني بعد بفهمي که دوست نداره‎


نویسنده: شیما
ساعت: 20:25
تاریخ:
جمعه بیست و سوم آذر 1386


يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا


نویسنده: شیما
ساعت: 22:19
تاریخ:
جمعه شانزدهم آذر 1386


چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم
Charlie Chapline To His Daughter


نویسنده: شیما
ساعت: 14:56
تاریخ:
جمعه شانزدهم آذر 1386


از ماجرای عشقت رو سفید بیرون آمدند موهایم......
با اجازه تو!
جای خالی ات را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کرده ام.


بدون تو اینجا قلبم ته مانده آرزوهایش را بدرقه می کند،
و نا امیدانه نفسهای گرمت را به روی
کاغذ مقابلش حک می کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب می کند.


از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
باید وضو بگیرم؛
از بس اذان چشمهای تو را نشنیده ام
تمام نمازهای نگاهم
قضا شده است
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله