
هركس بد ما به خلق گويد
ما سينه ي او نمي فشاريم
ما خوبي او به خلق گوييم
تا هردو دروغ گفته باشيم !!!
زمستان
سلامت ر ا نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پستِ آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آگین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
مهدی اخوان ثالث

آرايش چهره در اسرع وقت توسط منو برو بچ .... در صورت تمايل در قسمت نظرات بنويسيد .

این روزها به مدد علم و تکنولوژی ، روز به روز بیشتر داخل زندگی خصوصی همدیگر می شویم. از دیدن فیلمهای خصوصی میهمانیهایمان گرفته تا دیدن خصوصی ترین صحنه های فجیع س ک س. حکم صادر نمی کنم ، خود من هم شاید از بینندگان این فیلمهای خصوصی موبایلی باشم ولی بعضی وقتها، بعضی از این فیلمها مدتها لانه می کند گوشه ذهنت و می شود خوره روحت. بعد تو هرچه حرف بزنی و هرچه بنویسی خلاص نمی شوی چون یک تصویر در ذهنت مانده که نمی دانی با آن چه کنی.
دختری که می رقصد. با مانتو و شلوار و مقنعه. دخترک می چرخد. شاید کمی عشوه هم قاطی رقصش باشد. دور و بر اتاق چند نفر افغانی نشسته اند و با خنده به رقص دخترک نگاه می کنند. دخترک هم می خندد. همه شادند. الان باورم نمی شود ولی وقتی که این صحنه ها را می دیدم با خودم فکر می کردم دختره هرزه. هر بلایی سرش بیاید حقش است. خودش خواسته. خودش. ولی بعد. دلم می خواست دخترک می مرد. خودش می خواست. فریاد می زد "ای خدا منو بکش. خدا دیگه نمی خوام زنده بمونم"
اگر فیلم را دیده باشید حتماً این التماسها را هم شنیده اید. نمی خواهم شرح واقعه بدهم چون اتفاق به اندازه کافی سر و صدا کرد. حتی نمی خواهم راجع به آن دخترک دانش آموز صحبت کنم که با مقنعه ای که دور گردنش افتاده با التماس از دوربین موبایل مقابلش رو بر می گرداند.
بحث دست به دست گشتن فیلم های خصوصی نیست. بحث نقد فرهنگ آبروداری در ایران است. متاسفانه در ایران بار حفظ آبرو ظاهرا ًفقط به دوش عناصر اناث خانواده افتاده. البته روی صحبت من با همه آقایان نیست. روی صحبت با آقایانی است که مساله ای برای بی آبرو کردن ناموس دیگران ندارند ولی برای حفظ ناموس خودشان به هرکاری دست می زنند از کتک زدن و زندانی کردن و داغ زدن گرفته تا بریدن سر، مثله کردن، آتش زدن و هزار و یک کار دیگر. فکر نکنید که کشتن یا نابود کردن یک انسان، آنهم کسی که با تو نسبت خونی دارد کار ساده ایست. خیر. قطعاً این کار از مردن خیلی سخت تر است. البته باید در این میان نظر از دنیا رفتگان را هم جویا شد.
انصافاً بیایید همه با هم فکر کنیم. چند بار تا به حال شنیده ایم که خانواده ای آقا پسر خود را به خاطر آبرو ریزی و کثافت کاری سر به نیست کند؟ چند بار تا به حال دیده ایم که آقا پسری که به خانوم بازی شهرت دارد سیاه بخت شود و مجبور شود تا آخر عمر به تنهایی سر کند و یا از خانه فراری شود. من در تعجبم. آقا پسری که یک دختر خانوم را به اصطلاح بلند کرده به راحتی از رابطه س ک س خودش و دختر خانوم فیلم می گیرد و پس از قطع ارتباط فیلم را پخش می کند. اگر داشتن ارتباط ج ن س ی بدون ازدواج (چه دائم و چه موقت) کار ناشایستی است پس هر دو طرف باید از افشای این ارتباط هراس داشته باشند. راستی دلیل افزایش روزافزون پخش فیلمهای خصوصی روابط ج ن س ی چه دلیل دیگری جز داشتن سر نترس بعضی آقایان از افشای این ارتباط می تواند داشته باشد.
متاسفانه مسائل زنان آنقدر تکراری شده که حتی در حوصله خود زنان هم نمی گنجد. سالهاست که فعالان فمینیست از زنان می خواهند که با حقوق خود آشنا شده و در جهت احقاق آن قدم بردارند. ولی من امروز فکرمی کنم که این حرفها حرف مفت است. برای حل مشکلات همه باید فکر کنند.
اگر بشود این مطلب را نقدی اجتماعی بر معضلی اجتماعی به حساب آورد باید در پایان راهکاری برای حل این معضل ارائه شود. راهکارپیشنهادی من فکر کردن است. از همه خوانندگان می خواهم به این مطالب فکر کنند. کاش بشود که کمی ظرفیتهایمان را برای پذیرش حقایق را بالا ببریم.
تولدت مبارک 
بر آبرنگ تو یا شعرهای من
دردی نشسته است دردی شبیه گرد
یک لحظه یک نفس چشمان خود ببند
حالا بخند بر قانون تخته نرد
اینجا بهشت شد با خنده طعم سیب
مسجد سر علیست وقتی که سجده کرد
حالا دگر دمی چشمت که باز شد
فزت وربک و اکنون شبیه مرد
با یا علی مدد در کعبه ی دلت
زهرای معجزه پیروز در نبرد
شعر از دوست عزیزم مهدی مدرسی
زمین سردش است،چه کسی می تواند زمین راگرم کند؟
لیلی گفت
: من.خدا شعله ای به او داد
.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت
.خدالبخند زد . لیلی همخداگفت
: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.لیلی خودش را به آتش کشید
. خدا سوختنش را تماشا می کرد.لیلی گر می گرفت، خدا حظ می کرد
.لیلی می ترسید ،می ترسید آ تشش تمام شود
.مجنون سر رسید
. مجنون هیزم آتش لیلی شد.آتش زبانه کشید
. آ تش ماند.زمین خدا گرم شد.خدا گفت
:اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.خدا مشتی خاک برگرفت
. می خواست لیلی را بسازد،از خود در او دمید،و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ،عاشق شد
.سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،لیلی باید عاشق باشد
.زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود
.لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان
.خداگفت
:به دنیا یتان می آورم تا عاشق شوید.آزمونتان تنها همین است
:عشق. و هر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است
. پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر.عشق،کمند من است
.کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیریدو لیلی کمند خدا را گرفت
.خداگفت
:عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من.با من گفتگو کنید
و لیلی تمام کلمه هایش
را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.خدا گفت
:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
.لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ
.گلها انار شد،داغ داغ
.هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند
.انار کوچک بود
.دانه ها ترکیدند.انار ترک بر داشت.خون انار روی دست لیلی چکید
.لیلی انار ترک خورده را
از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید
.خدا گفت
:راز رسیدن فقط همین بود.کافی است انار دلت ترک بخورد
.امشب شب ارزوهاست شب لیله الرغایب خیلی وقت منتظررسیدن امشبم امشب به غیرازشب ارزوها یه شب دیگه ام هست شب تولد...
خیلی دوست داشتم واست بهترین کادورو بخرم یا اولین نفری باشم که بهت تبریک می گم اما...بی خیال
تولدت مبارک عزیزم خیلی دوست دارم
امیدوارم یکی از بهترین روزهای زندگیت باشه گرچه تو هیچ وقت تو این وبلاگ و نمی بینی ولی من به خاطرتو اپ کردم
زود باشین نظر بدین که دلم واستون خیلی تنگ شده ....



در کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن را صرف کن :رفتم ...... رفتی ....... رفت
ساکت می شوم می خندم ولی خنده ام تلخ می شود استاد داد می زند خوب
ادامه بده و من می گویم :رفت ...... رفت ..... رفت رفت و دلم را شکست



همیشه برای گلی خاک گلدان باش که اگر به آسمان رسید یادش نره که
ریشه اش کجاست
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخـی کاغـذی ماسـت بـخـنـد
آدمک خل نشی و گریه کنی
کل دنیـا سراب اسـت بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ! بخند
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد

من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در نی لبک چوبین می نوازد
آرام آرام
پری کوچک غمگینی که هر شب از بوسه ای می میرد،
و صبحد م باز از بوسه ای متولد می شود.
مردها 3 تا آرزو دارند 1.اونقدر كه مادرشون ميگه، خوش تيپ باشن 2.اونقدر كه بچه شون ميگه، پولدار باشن 3.اونقدر كه زنشون شك داره ، زن داشته باشن
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
پگاه جان عزیزم تولدت مبارک
در۱۷اسفند۱۳۶۹یکی از زیباترین گل ها شکوفا شد


عزیزم تولدت مبارک



دوستت دارم
همه اینا تقدیم تو
تولدت مبارک عزیزم
امیدوارم همیشه شاد باشی وبخندی وبه عقشت(بابایی)برسی گلم دوست دارم یه عالمه

اینم کیک و کادوت گلم
براي عبادت نفس خود را بفريب و با او ملايمت کن ، با زور وادار به عبادتش نکن و در زمان فراغت و نشاطش او را به عبادت گير ، مگر در واجباتي که بايد آنها را در وقتشان به جاي آوري . نهج البلاغه حکمت 69
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم
اگر شبي از شبهاي زمستاني، مسافري به اميد گرماي نگاهت به تو پناه آورد تنهايش نگذار. شايد در گرمترين روزهاي تابستان به خنکي لبخندش محتاج شوي
خنده بر لب ميزنم تا کس نداند رازه من/ ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ
مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
چه خيالي چه خيالي
مي دانم
پرده ام بي جان است...
خوب ميدانم حوض نقاشي من بي ماهي ست
من نمي دانم
که چرا ميگويند
اسب حيوان نجيبي ست، کبوتر زيباست؟
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟
گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟
چشم ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد...!!
گفتمش با تو چه مي باید كرد عکس رخساره ي ماهش را داد
گفتمش همدم شبهايم كو؟؟؟؟؟ تاري از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را مي بوسید به من ازدور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من انتظا ر سر راهش را داد

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم
![]()
![]()
![]()
![]()
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همين دوست داشتن زیباست
ای دوست دلت همیشه زندان من است
آتشکده ی عشق تو از آن من است
آن روز که لحظه ی وداع من و توست
آن شوم ترین لحظه ی پایان من است...

شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو
بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به
دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز
سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر
است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه
مي کنم و منتظرت هستم...

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي
بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟
ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي
بينمت عاشق خودت هستم

دل من دیر زمانی ست که می پندارد
دوستی نیز گلی ست... مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته بیازارد...
غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش
گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو
که شدم پابند و بنده ی دل سودایی خویش
به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم
همه دم نالم و سوزم ز پریشانی خویش
من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب
غزل چشم و تو ، عشق تو قصه نادانی خویش
بـاهـات نبـودم
برات که بودم
اگه چشمات نبودم
نگات که بودم
هـمه ی گـفـتـنی هـام فـقط تـو بودی
اگه حرفات نبودم
صدات که بودم
اگه پـاهـات نبودم
يه راه که بودم
اگه گريه نبودم
يه آه که بودم
تو خودت مثـل روز آفتابی هستی
اگه خورشيد نبودم
يه ماه که بودم
می تونستی واسه من يه چاره باشی
توی آسـمـون من تو تک ستاره باشی
دیدی آخرش من و گذشت و رفت ؟
از زمین قلبم و برنداشت و رفت ؟
دیدی آخرش من و دیونه کرد ؟
واسه رفتن همین و بهونه کرد ؟
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود ؟
تمومش برای قشنگی بود ؟
دیدی اونی که دلم و بهش دادم ؟
رفت و از چشمای نازش افتادم ؟
دیدی اونی که می گفت مال منه ؟
دم آخر نیومد سربزنه ؟
دیدی خط زد اسمم و از دفترش ؟
رفت و اسفند نزدم دور سرش؟
دیدی اون نخواست برم بدرقه اش ؟
دیدی باختم توی مسابقه اش ؟
دیدی مهربونی هارو زد کنار ؟
رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار؟
دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت ؟
گفت شاید ببینمت توی بهشت ؟
دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر؟
گفت بذار بمونه چشم اون به در ؟
دیدی افتاد اسم من سر زبون؟
همشون گفتن به اون نامهربون ؟
دیدی که دعاها مستجاب نشد؟
آخرم دلش برام کباب نشد ؟
دیدی لااقل نزد به پنجره ؟
که بهم خبر بده می خواد بره؟
دیدی رفت بدون هیچ سرو صدا ؟
ولی من سپردمش دست خدا ؟
دیدی بی خداحافظی روونه شد ؟
دل من وقتی شنید دیونه شد؟
دیدی آخرش من و تنها گذاشت ؟
تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت ؟
یعنی رفت اونجا آشیونه کنه؟
یا می خواست منو امتحان کنه؟
دیدی حتی اون نگفت میره کجا؟
چه بده رسمای روزگار ما
دیدی خواستمش ولی من و نخواست ؟
اینم از بازیهای دنیای ماست
حالا چند روزی که بدون اون
چشم من خیره شده به آسمون
امون از عاشقیهای چند روزه
که فقط یکی تو عشقش می سوزه
چه کنم خدا پشیمونش کنه ؟
یا که مثل من پریشونش کنه ؟
دیگه نمی یاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا
آره آره بهتره بسپرمش دست خدا