حالگیری
حالگیری
زنگ کامپیوتر بودودبیرمون می خواست امتحان بگیره ما بچه هاهم اعتماد بنفس که کامپیوتر خوندن نداره همه 20 اقا دبیرمون امد سر کلاس برگه هارو پخش کرد نامرد بی انصاف 4نوع سوال دراورده بود سوال هیچ کدوممون مثل هم نبود کتابامونم که ازمون گرفته بود ما موندیم و برگه سفید ولی خدایی خیلی ضایع است امتحان کامپیوترو برگه سفید بدی ما هم شروع کردیم چرت و پرت پرکردن البته ازهمم کمک می گرفتیم یه لحظه سر امتحان به خودم امدم دیدم بلند بلند دارم سوالارو می خونم فرشته برگه منو جواب میداد من مال فرشته رو نرگس مال پگاه و پگاه مال نرگس خلاصه کلاس روسرمون بود یه دفعه گفت برگه ها بالا من اصلا حواسم نبود داره منو نگاه می کنه از پگاه پرسیدم جواب این چی می شه که همه ی بچه ها زدن زیر خنده منم به روی خودم نیوردم ادامه دادم وقتی برگه هارو جمع کرد چند لحظه بچه ها داشتند حرف می زدن که نگین یه چیزی به فرشته گفت منم چندشم شد گفتم ای کثافتا بعد خانم ترابی عزیز شروع کرد به درس دادن که یکدفعه سعیده گیر داد خانم برگه هارو صحیح کنید تربچه جون (همون خانم ترابی و می گم) گفت الان نه سعیده با لحن بدی گفت پس کی میخوای تصحیح کنی تربچه ام از کوره دررفت گفت میدونم باهات چی کار کنم 2نمره ازت کم میکنم دیگه ردیف شما شورشو در اورده سر دستتونم شیما خدایی من همین جوری موندم
چی بگم بعد برگه هامونو برداشت علامت زد اقا حالا منو فرشته و نرگس و پگاه خندمون گرفته خداخیر بده اشکای سعیده رو اخه قرار بود نمره ی حسابانمونم کم کنه کلاس که تموم شد مثلا ما رفتیم برای عذر خواهی که نذاشت حرف بزنیم مارو بست به توپ منم گفتم یعنی فقط مایم سر کلاس اذیت میکنیم اونم گفت اره حداقل بقیه فحش نمیدن تازه فهمیدم به خاطرچی ناراحته منم گفتم اونکه فحش نبود (تودلم گفتم خوبه نگفتم........)حالا این تموم شد فرداش که پنج شنبه ام بود ما جبر داشتیم جبرمونم باتربچه جونه زنگ تفریح من ونرگسو پگاه خوراکی خریدیم داشتیم راه می رفتیم که پگاه گفت سرکار استوار(معاون مدرسمون)ما هم که مورد داشتیم دوییدیم حالا نرگس یه دستمو گرفته پگاهم اون یکی دستمو به لطف زمین مدرسمون که خیلی صاف من پام گیرکردافتادمچشمامو باز کردم دیدم سرکار استواربالا سرم وپگاه و نرگس دارن بلندم می کنن زانوی شلوارم پاره شده بود دوتازانوهام زخمی بود دستمم که نگو همونجوری رفتم سرکلاس تربچه یه نگاه بهم کرد خدایی فهمیدم دلش خنک شد نرگس گفت خانم باهاش بریم پاشو با بتادین بشوره گفت تو نه (داشت تلافی میکرد)راحله باهام امدرفتیم دفتردرنا(منظورم برنا مدیرمون)با سرکاراستوارداشت حرف میزد تا منو دید گفت وای خدای من واسش اب قند بیارین چی شده دخترم گلم (توهم بود به روی خودشون نیوردن)منو راحله ام رفتیم ابدار خونه وراحله پامو شست والبته ابدارخونه ام پر بتادین کردیم ورفتیم سر کلاس وتربچه مشغول حل کردن مسئله ها بود.خوب دیگه بستونه .من رفتم بای.
یاد گرفتم
یکی بود یکی نبود
چارلی چاپلین

از ماجرای عشقت رو سفید بیرون آمدند موهایم......
با اجازه تو!
جای خالی ات را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کرده ام.
بدون تو اینجا قلبم ته مانده آرزوهایش را بدرقه می کند،
و نا امیدانه نفسهای گرمت را به روی
کاغذ مقابلش حک می کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب می کند.
از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
باید وضو بگیرم؛
از بس اذان چشمهای تو را نشنیده ام
تمام نمازهای نگاهم
قضا شده است
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار..
به تماشا نشسته ام!
چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم
که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...
و من؛ شيدا می مانم..
بگذار از عشق سخن نگويم؛
وحالا یک دقیقه سکوت برای مرگ عشق
یک پسر کوچک به یک ستاره نگاه کرد و گریه را سر داد ستاره گفت : پسر چرا گریه می کنی ؟ پسر گفت : تو خیلی دور هستی من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم ستاره پاسخ داد پسر اگر من هم اکنون در قلب تو نبودم تو نمی توانستی مرا ببینی
روز خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم . بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟
گاهی اونقدر سرگرم آرزوهات می شی که فراموش می کنی شاید خودت آرزوی کسی باشی.
خیلی قشنگ

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار
بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من
خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه
فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
ارسالی از دل من دل تو
یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
همه چیز
رو به راه است و خوب
تنها
تنها دل ما دل نیست .
اما تو نیز ...
یادت باشد حقیقت با تمامی تلخی هایش از دوست داشتن بهتر است
یادت باشد آنکس که در قفس چشمانت اسیر شد آزاد نکنی
و مبادا با نگاهی ...
یادت باشد اگر کسی پرسید راه عاشقی کدام است ؟ جاده تنهایی را به او نشان ندهی
یادت باشد اگر کسی برایت نوشت : ((که دوستت دارم )). برایش نغمه جدایی سر ندهی .
یادت باشد که روز و روزگار خوش است
آری همه چیز بر وفق مراد است و خوب .
و خوش تر از آن معشوق بودن .
تنها دل عاشق است که دل نسیت .
یادت باشد اگر دلی را تنها گذاشتی
چنان باش که روزی بتوانی به یادش آوری
یادت باشد به دیگران بیاموزی که چگونه بر غرورشان تکیه کنند .
آنگاه که اشکهایشان سبب از پا افتادنشان شد .
یادت باشد به دیگران بگویی که سرودن ((دوستت دارم ها )) چه بی اثر است .
یادت باشد
آخرین لحظه خداحافظی تو
آغاز لحظه شکستن است .
یادت باشد
می توانستی بال پرواز باشی
تا راه صعود به قله آرزوها ، به لحظه ای طی شود .
یادت باشد می توانستی بهترین بهانه باشی برای شکستن همه نباید ها
یادت باشد می توانستی بهترین خبر قاصدک ها باشی
یادت باشد می توانستی معنای واژه ((سکوت)) باشی
یادت باشد همه اینها را می توانستی باشی
اما تو فقط
یک بغض بی وقفه
و گریه ای بی نهایت شدی
اطلاعیه توجه اطلاعیه
فاز اساسی
وای خیلی خوشحالم مرسی خدا جون
دیروز تولدم بود وقتی امدم خونه زیاد سر حال نبودم تا درو باز کردم دیدم خونمون شلوغه چون بعد از ظهرمولودی امام رضا خونمون بود ابجی ومامانم بهم تبریک گفتن منم تشکر کردم و رفتم تو اتاق بعد از 2 ساعت مهمونا امدن منم حاضر شده بودم ولی باید میرفتم کلاس بعد از یک ساعت اماده شدم برم کلاس هر کی منو می دید می گفت مراسم تموم شده منم با ناراحتی می گفتم نه .......
خلاصه راه افتادم ورفتم اموزشگاه دیدم دوستم نیومده رفتم دنبالش با هم رفتیم سر کلاس البته با تاخیر ساعت6بود که استاد گفت درس تموم شد ما هم خوشحال شدیم با دوستام خداحافظی کردم وبا یکی دیگه از دوستام به طرف خونه راه افتادیم چون مهمون داشتند عجله داشت دست منم می کشید وقتی به خونشون رسیدیم حالا باید بقیه راه رو تنها می رفتم داشت نم نم بارون می ام دیه حس خوبی داشتم وقتی وارد محلمون شدم دیدم برق ها رفته همه جا تاریک بود بارونم داشت می امد دیگه خیلی قشنگ شده بود رسیدم دم خونه وقتی درو باز شد و امدم دیدم همه رفتن اخه زور نیست جشن خونه ادم باشه ولی خودش نبا شه ...........
بعد از 2ساعت دیدم ابجیمو مامانم صدام میکنن برقا امده بود دیدم ابجیم کیک دستشه و گفت شمعارو فوت کن منم سریع یه ارزو تو دلم کردم و شمعارو فوت کردم از دیروز مامان بزرگم خاله هام دوستام همه بهم جشن تولدمو تبریک گفتن
خیلی دلم می خواست به جای همه اینا فقط یه نفر بهم تبریک می گفت........
اما بازم مرسی خدا جون خیلی فاز دادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددی