1- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد. 2- بيشتر بخنديد. 3- کمتر گله کنيد. 4- با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را غافلگير کنيد. 5- هديههايي که گرفتهايد را بيرون بياوريد و تماشا کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند. 6- دعا کنيد. 7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد. 8- هر از گاهي نفس عميق بکشيد. 9- لذت عطسه کردن را حس کنيد. 10- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد. 11- زير دوش آواز بخوانيد. 12- با بقيه فرق داشته باشيد. 13- کفشهايتان را عوضي پايتان کنيد و به خودتان بخنديد. 14- به دنياي بالاي سرتان خيره شويد. 15- با حيوانات بازي کنيد. 16- کارهاي برنامهريزي نشده انجام دهيد. براي انجام آن در همين آخر هفته برنامهريزي کنيد! 17- براي کاري برنامهريزي کنيد و آن را درست طبق برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلي است! 18- از تناقضات لذت ببريد. 19- دستان خود را در آسمان تکان دهيد. 20- در حوض يا استخري که ماهي دارد شنا کنيد، کنار آنها. 21- از درخت بالا برويد. 22- در حال رفتن به کلاس، يکبار دور خودتان بچرخيد. 23- به ديگران بگوئيد که خوشگل شدهاند. 24- مجموعهاي از يک چيز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) براي خودتان جمعآوري کنيد. 25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه برويد. 26- آدم برفي يا خانه ماسهاي بسازيد. 27- بدون آن که مقصد خاصي داشته باشيد پياده روي کنيد. 28- وقتي تمام امتحاناتتان تمام شد، براي خودتان يک بستني بخريد و با لذت بخوريد. 29- جلوي آينه شکلک در بياوريد و خودتان را سرگرم کنيد. 30- فقط نشنويد، سعي کنيد گوش کنيد. 31- رنگهاي اصلي را بشناسيد و از آنها لذت ببريد. 32- وقتي از خواب بيدار ميشويد، زنده بودنتان را حس کنيد. 33- زير باران راه برويد. 34- تا جايي که ميتوانيد بالا بپريد. 35- برقصيد. حتي در تختخواب. 36- کمتر حرف بزنيد و بيشتر بگوئيد. 37- قبل از آن که مجبور به رژيم گرفتن بشويد، حرکات ورزشي انجام دهيد. 38- بازي شطرنج را ياد بگيريد. 39- کنار رودخانه يا دريا بنشينيد و در سکوت به صداي آب گوش کنيد. 40- هرگز شوخ طبعي خود را از دست ندهيد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 13:20 توسط شیما
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: "خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است." خداوند درخواست فرشته را پذیرفت... فرشته گفت: "تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم. این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند." خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: "بال هایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس كه زمین اسیرت نكند... زیرا خاك زمینم دامنگیر است..." فرشته گفت "باز می گردم...حتما باز می گردم. این قولی است كه فرشته ای به خداوند می دهد." فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد. او هركه را كه می دید...به یاد می اورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟ روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه فرشته دیگر چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد... نه بالش را نه قولش را... فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......