کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

 

 یک پسر کوچک به یک ستاره نگاه کرد و گریه را سر داد ستاره گفت : پسر چرا گریه می کنی ؟ پسر گفت : تو خیلی دور هستی من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم ستاره پاسخ داد پسر اگر من هم اکنون در قلب تو نبودم تو نمی توانستی مرا ببینی

روز خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم . بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟

گاهی اونقدر سرگرم آرزوهات می شی که فراموش می کنی شاید خودت آرزوی کسی باشی.